
فرهنگ/ خانه نواب سوخت!
بيشتر از يک هفته است که از سوختن خانه ناب نواب در آتش ميگذرد. خانهاي با نيم قرن سابقه در بافت قديمي نصف جهان که از سال ۸۶ در فهرست آثار ملي ايران به ثبت رسيد. چه تلخ است که خانه نواب، قبل از آتشسوزي، تبديل شده بود به محل اجتماع اراذل و اوباش. چه تلخ است و آزاردهنده که رسانههاي اصولگرا از مجازي تا مکتوب و از سايت تا روزنامه، بيتفاوت رد شدند از آتشي که شرر انداخت بر اين بيت تاريخي.
انگار که يادمان رفته اين خانه متعلق به همان جوانمرد است که براي ما تمثيل غيرت و مثال بصيرت و اسوه ايستادگي است تا دم شهادت. باورم هست اگر اين حادثه و اين سانحه براي خانه فلان منورالفکر و يا کاخ بهمان شاهزاده رخ ميداد، رسانههاي هنوز هم زنجيرهاي، واکنش بهتري از خود نشان ميدادند و چنان از ابزار ژورناليسم، به نفع عقايد انحرافي و ابنيه عتيقهشان بهره ميگرفتند، که انگار سردر صدرالمنتهي سوخته است!
در اين باب، هيچ ايرادي به جرايد دوم خردادي نيست، اما در باب خانه ناب نواب، رسانههاي اصولگرا چه گوشخراش بود سکوتشان و چه گوشخراش است سکوتمان. از همين «جوان» تا «کيهان» و از آن سايت و اين وبلاگ و فلان هفته نامه و بهمان خبرگزاري، خانه نواب سوخت و هيچ صدايي در نيامد، تا بر اين ادعا شاهدي باشد که ما همچنان مظلوم نگه ميداريم شأن و منزلت و مقام قهرمانان وادي مردانگي را. اگر نواب براي ما داعيه داريم که الگوي يک مسلمان واقعي و يک مسلمان مبارز است، کاش بيش از اين مراقب خانهاش ميبوديم و حالا که نبوديم و اين بيت در آتش سوخت، کاش لااقل اين ضايعه بدل به تيتر يک فقط يک رسانه حزباللهي شده بود. خانه نواب، لااقل براي جماعتي با ادعاهاي من، خانه مقدسي بايد باشد.
شأن اين خانه، براي ما حتماً از خانه فلانالملک و بهمانالسلطنه بايد بيشتر باشد. روزي روزگاري به يکي از دوستان که در کار چاپ تقويم و انتشار سررسيد بنا به ذائقه دوستان حزبالله بود، پيشنهاد دادم از اين خانه تاريخي، در صفحات سررسيد، عکسي بگذارند. اين دوست جوابم داد که همين عکس نواب کافي است ديگر، ما چکار به خانهاش داريم! همين «ما چکار به خانهاش داريم» و همين بيسليقگيهاي ماست که مبدل به آتش شد و سوزاند خانه نوابمان را. معالاسف حالا هم که خانه نواب سوخته است، باز انگار که نه انگار.
مظلوميت نواب و خانهاش، بيش از ميراث فرهنگي که اصولاً ما را خيري به اين جماعت و اين جماعات نيست، تقصير همين من و شماست. ما که بلد نيستيم و نميدانيم کجا وقت فرياد کشيدن است. ما که اين هنر را نداريم کي و کجا خرج کنيم از ابزاري به نام ژورناليسم در ترويج عقايدمان.
خانه نواب سوخت، اما سؤال اين است: بعد از خانه نواب، خانه کدام پهلوان قرار است متأثر از جرقه سکوت ما مشتعل شود؟! پنجرههاي گرهچيني شده و مشجر و قشنگ خانه نواب با آن همه تزئين ناب اطراف حياط و حوض حياط که سوخت، کاش با اين هزينه گزاف و شايد غير قابل جبران، مراقب خانهاي باشيم که نام آن در يک کلام «خانه فرهنگ» است!
کاش همچون مسائل سياسي، دل ميسوزانديم براي فرهنگ خودمان، که اين چنين نسوزد خانه سيدمجتبي نواب صفوي.
اين از ما، اما ماندهام در کار حضرات ميراث که اصولاً براي چه دارند حقوق ميگيرند و در ازاي حقوقي که ميگيرند، آيا هيچ نبايد مراقبتي از خانه نواب کنند؟!
آيا با فلان کاخ قجري هم همين طور سرد و ساکت رفتار ميکنند؟! اين خانه تاريخي که ريشه در زمان صفويه و قاجار داشت، آيا حقش بود که فقط شش سال جزء آثار تاريخي ما باشد؟! آيا اين آتشسوزي حق خانه نواب بود؟! کاش ميشد اين جماعت را به خاطر اين بي توجهي در کار رسميشان استيضاح کرد. کاش ميشد گريبانشان را گرفت. کاش ميشد ما خود گريبان همديگر را ميگرفتيم! ما که نگهبانان خوبي براي خانه قهرمان دلاورمان نبوديم. اين روزها اگر روح نواب از ما آزرده باشد، حق دارد جناب آزاده مرد. حق دارد.
سياست/ توبه گرگ مرگ است!
اين از رسانههاي خودمان، اما جرايد زنجيرهاي، آتش در لندن را شتر ديدند، نديدند! ميگويند فتنه گران توبه کرده، بنا دارند مثل بچه آدم به نظام برگردند. اينکه فقط يک ادعاست و اما ادعا را به عمل بايد محک زد. اين جماعت، خود هيزم بيار فتنه ۸۸ بودند و بعضاً جاسوس دشمن شدند و روزنامه شان شد پايگاه دشمن، اما همين آتش وقتي به جان انگليس افتاده است، انگار نه انگار. اين جماعت براي ديويد کامرون، از بيبيسي فارسي، انگليسيترند!
واي بر خودفروختههايي که آتش را بر خانه خود ميپسندند، اما مردم معترض لندن را اغتشاشطلب ميخوانند! جاي اين جماعت در همين مجالس ختم است. مجلس شوراي اسلامي حيف است که آلوده شود به دشمن دوستان و وطنفروشان.